![]() |
![]() |
|
| من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست... |
بگو دکترا برن این نفسای آخرهتو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم
غزل آخرمو فدای خنده هات کنم عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم
کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم
بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم
دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم
دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی
از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟
با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا
گل مهربون من قرارمون پیش خدا
خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده
تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده
میدونم سخته ولی رفتن من حقیقتهواسه من گریه نکن این آخرین وصیته... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:43 توسط مسافر تنهایی |
|
|
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام .... سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:7 توسط مسافر تنهایی |
|
|
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
سلام به همه
بازم همون دوره بی سواتی پ.ن :منونتم مسافر تنهايي !!! ممنون كه منو به گذشته ها بردي پ.ن : احساس ميكنم ۸۸ در صد فري شدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:0 توسط مسافر تنهایی |
|
|
شرط دل دادن دل گرفتنه، وگرنه يکي بي دل مي مونه يکي دو دل!
ما هميشه صداهاي بلند رو مي شنويم ،پر رنگها رو ميبينيم ، سختها رو مي خواهيم ، غافل از اينکه خوبها اسون ميان ،بي رنگ مي مونن و بي صدا ميرن.....
زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين فکرکن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره
هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار اتاقت بزن و هر وقت تونستی دلشو بگیری میخ رو از دیوار بکش اما مطمئن باش جای میخ همیشه رو دیوار می مونه.
سلام به دوستای گلم امیدوارم اسمون دل همتون افتابی باشه اومدم یه خبر خوب بدم صاحب اول این وبلاگ یعنی یلدا جون افتخار داده و دوباره میاد به وبلاگ خودش و با هم شروع به کار میکنیم یلدا جان ورودت رو به وب خودت تبریک میگم عزیزم
اي بابا چوب كاري ديگه چرا؟
راستی !!! منم سلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:45 توسط مسافر تنهایی |
|
|
ماهی شده بود باورش اگه توور بندازن سرش میشه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش ماهی باورش نبود اگه تورر بندازن سرش نگاه سرد ماهی گیر میشه نگاه اخرش... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:49 توسط مسافر تنهایی |
|
|
بین عشق و جنون جنگ در گرفت و به جان هم افتادند جنون پیش دستی کرد و ضربه ای سخت به چشم عشق زد و چشمان او را کور کرد عشق که دیگرچشم نداشت و نمیتوانست راه برود پیش خدا شکایت کرد خدا محکمه ای تشکیل داد و پس از بحث حکمی به این ترتیب صادر شد که : چون چشم عشق بر اثر ضربت جنون کور شده بعد از این جنون باید عصا کش عشق باشد از ان موقع همیشه جنون عشق را رهبری میکند و عشق خود نمی تواند بدون مدد جنون به جایی برسد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:31 توسط مسافر تنهایی |
|
|
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست...
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست...
سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم حال تک تک شما خوب باشه و هیچ کسی اسمون دلش مثل من ابری نباشه مسافر تنهایی با یه کوله بار تنهایی اومد.از تنهایی هاش نوشت.نوشت و با کوله بار تنهایی هاش رفت تمنای ماندن با یه دوست جدید به کار خودش ادامه میده توی این مدت دوستای خوبی پیدا کردم که هیچ وقت فراموششون نمیکنم دوستانی که تو شادی ها و غم هام کنارم بودن و تنهام نذاشتن از همتون ممنونم نمیدونم شاید یه روزی برگردم و دوباره خودم وبم رو اداره کنم دوستتون دارم بهترین ها رو برای تک تکتون ارزو میکنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:5 توسط مسافر تنهایی |
|
|
با دست و دلت بیا مرا یاری کن
در باور سینه ام غزل کاری کن
در دشت جنون هنوز سرگردانم
ای عشق بیا محض خدا کاری کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:32 توسط مسافر تنهایی |
|
به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند و پرسیدم دلم.او گفت : نه تنها نمی ماندبه او گفتم که چشمان تو جادو کرده ای دل را وگفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماندبه او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماندبه او گفتم که کم دارد تو را رویای کم رنگم و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماندبه او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماندبه او گفتم قبولم کم که رسوایت شوم او گفت کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماندو حق با اوست عاشق شو همین و هرچه بادا باد چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماندخدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:15 توسط مسافر تنهایی |
|
وقتی که مردم...تابوتم را سیاه كن تا همه بدونند كه سياه بخت بودمبر روي سينه ام تكه اي يخ بگذار تا به جاي خودت برايم گريه کندچشم هایم را باز بگذار تا همه بدونند چشم انتظار تو بودمخاطرات بازیچه بودنم را با خودم دفن كنو آخر اينكه...دست هایم را ببند تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط مسافر تنهایی |
|
زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخنی كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:4 توسط مسافر تنهایی |
|
صدا كردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:26 توسط مسافر تنهایی |
|
امروز برایت می سرایم شعر محبت را
برای تو که قلبم در بطن وجودت تپیدن گرفت
برای تو که هنوز طنین لالایی عاشقانه ات در گوشم است.
برای فرشته ای که از آسمان آمد تا من در وجود نازنینش عشق و ایثار را بیابم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:48 توسط مسافر تنهایی |
|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت تو بهاراون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازش های خورشید طلاقه کشیدن قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غشنگشون چقدر قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ بمیرن.با هم میمیرن از غم باد و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و سرد یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رو باور نمیکرد تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما.عاشقای رنگ حریر هر کودوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکس از عاقبت اون یکی با خبر نبود چی میشد اگه تو دنیا قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس مال یاسا.پونه ها.اطلسیا.رازقیاس
که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن بدون این که بدونن خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریضچقدر به فکر هم.اما چقدر در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلا ها رو سر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یه عالمه بازنده داره توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار نمی شه ذخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید حلا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه خوبا رو کنار هم می یاره.بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار در امون بمونن از بازی تلخ روزگار... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:7 توسط مسافر تنهایی |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه .باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر خبر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار که بسوزد دل من مسئله ای نیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:47 توسط مسافر تنهایی |
|
|
می دونی ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:56 توسط مسافر تنهایی |
|
![]() آن گاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود تا پلک بزنم تا روی گونه هایم بغلتد.
آنگاه که تنها نشانی بودنت را گم کرده بودم.
آنگاه که از بودن من خسته شدی .
آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید.
من رفتم و خود را به تنهایی سپردم
و تو در دنیایی قدم گذاشتی که هیچ کس نشانی آن را نمیدانستبه همه درهای بسته سلام می کنم وچه زیباست انعکاس صدا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31 توسط مسافر تنهایی |
|
در تلاتم تپش های قلبم تو را دیدم که چه زیبا بودی.
در فراسوی عشق تو را یافتم و آنگاه با تمام وجودم زندگی را لمس کردم.
ای دریای بی کران هستی.
در سایه سار مهربانیت گلی کوچک بودم
و امروز در سایه ی چشمانت درختی هستم پر از میوه ی عشق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:17 توسط مسافر تنهایی |
|
روزي کـه دلـت پيش دلم بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو روزي که دلت به ديگري مايل شدکـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:37 توسط مسافر تنهایی |
|
![]() دیشب منویاد تو غریبانه نخفتیم
بر لب همه نجوای تو بود و تو نبودی
دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد
دل درطلبت بود و لیکن تو نبودی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:58 توسط مسافر تنهایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:5 توسط مسافر تنهایی |
|
|
عشق من , نگو...
این مطلب رو دوست گلم( محمد رضا صاحب وبلاگ عشق خاکستری من) تو یکی از نظراتش برام فرستاده بود چون قشنگ بود گذاشتم که شما هم لذت ببرید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:41 توسط مسافر تنهایی |
|
|
از استخوان وجودم نی میتراشم و از خون جگرم دواتی میسازم و با آن مینویسم: دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:28 توسط مسافر تنهایی |
|
|
به روی برگ زندگی دو خط زرد میکشم تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:18 توسط مسافر تنهایی |
|
|
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم
روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم
من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"
اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!
تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:44 توسط مسافر تنهایی |
|
شهادت سید الشهدا آقا امام حسین را به همه ی دوستان تسلیت می گویم التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:0 توسط مسافر تنهایی |
|
|
آمدنت را خوب یادم نیست. بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری؟! ای مهمان نا خوانده ی قلبم بمان بمان که ماندنت را سخت دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:1 توسط مسافر تنهایی |
|
|
نیمه شب صورت خود سوی خدا خواهم کرد از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد تا که جان دارم و از سینه نفس می اید به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:50 توسط مسافر تنهایی |
|
|
تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت شود
تو را راندم در ان لحظه كه گويي اسمان مي مرد
جهان تاريك مي شد?كهكشان مي مرد
درون سينه ام دل ناله مي زد
باز كن از پاي زنجيرم..كه بگريزم ..به دامانش دراويزم
به او با اشك و خون گويم :ميميرم بي تو مي ميرم..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:1 توسط مسافر تنهایی |
|
|
باز در کلبه ی تنهایی خویش عکس لبخندت مرا ابری کرد عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشمان مرا جاری کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:50 توسط مسافر تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به او بگوييد دوستش دارم
به او که گل هميشه بهار من است به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است به او که عشق جاودان من است... سلام... از همه ی دوستانی که لطف میکنن و به کلبه ی تنهایی مسافر تنهایی سر میزنن و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن و با حوضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم تا جایی که بتونم محبت های دوستانم رو بی پاسخ نمیذارم امیدوارم بتونم محبت های تک تک دوستانم رو جبران کنم و در آخر برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت میکنم همیشه چشم به راه حوضور سبزتون تو ی کلبه ام هستم... |
| پیوندهای روزانه |
|
بازیچه ی سرنوشت "فقط دوستان بیان تو" رد پای باران باران زندگی منم يار قديمي فقط برای قلبم دختر بارانی زمزمه ها در سکوت شب یه حرف تازه زندگی و حسرت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|