تبليغاتX
تمنای ماندن
به عشق سحر مینویسم و بس...

 

 

عزیز نازنینم سلام .

عزیزترینم من با عطر یادت آرامش میگیرم .ای همه هستی من .

بودنت را آرزو میکنم در کنارم تا شریک ثانیه های عمر من باشی .

میخواهم بهترین لحظات زندگیم را درکنار تو بگذرانم

میخواهم همه ستاره های آسمان را برایت گردنبندی کنم و به گردنت بیاویزم و شب هنگام نظاره گر روی

ماهت در بین آنها باشم .

من ستاره ها را با تو دوست دارم و به شوق دیدن روی ماه تو ستاره میچینم .

ای مهربانترین ! چه زیباست هر طلوع را با تو دیدن .بودن با تو یعنی زیستن در قاف عشق .جایی که دست

هر کسی به انجا نمیرسه و رنج رسیدن به آن بالاترین لذت برای پای خسته از عشق من هست .

نازنینم با من از عشق و محبت بگو و بگذار تا تاروپود وجودم تو رو در کنار خودش حس کنه .من بودنت را

میخواهم در کنار خودم تا در اوج احساس مغروق دریای عشقت شوم . دوست دارم کنارم باشی .تو ستاره

عمر منی و هرگاه که نبینمت دیگر نخواهم بود رزوی من دیدن روی توست

 

این آپ رو تقدیم میکنم به سحر خانومیم امیدوارم که خوشت بیاد

برام دعا کنید شاید دیگه هرگز نیام

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 18:24  توسط یه عاشق | 

 

تنها چيزي كه ازش خواستم يه نقاشي بود...

همين...

گفتم يه آسمون آبي پشت پلكام بكش كه يه خورشيد , اون بالاي بالاش با تمام قدرتش بتابه....

با يه رنگين كمون كه همه ي رنگاي دنيا توش باشه....

گفتم ميخوام وقتي پلك ميزنم و چشمامو ميبندم رنگايي كه تو كشيدي عشقو بهم يادآوري كنه...

 رنگين كمون لبخندت...آسمون قلبت و خورشيد چشماي براقت و من هميشه تصوير تو رو جلوي

چشمام داشته باشم خنديد و گفت آسونه...

و شروع كرد به رنگ زدن....يه رنگ سياه يكدست...

گفتم سياه؟؟؟؟

گفت خورشيد رو كه بگذارم اين شبه تاريكو مثه روز روشن ميكنه....آبي آبي...

خنديدم اما هر چي گشت مداد زردشو پيدا نكرد...

گفتم رنگين كمون بكش نور اون خورشيدو از خونش مياره بيرون...اونوقت آسمونم آبي ميشه...

اما او هيچ رنگي جز سياه نداشت...هيچ...

تمام مدادهاشو جايي جا گذاشته بود...و رفت تا پيداشون كنه....

حالا من موندم

با چشمهايي كه هروقت پلك ميزنم تو يه سياهي ممتد غرق ميشم....

اين تصوير اونه....قلب سياه...لبخندي سياه و چشمهايي سياه بي نور...

حالا ميفهمم تصويرشو چه قدر قشنگ كشيده...مثل خودش...

كسي كه يك بار هم لبخند نزده و قلبش سياه و بي احساس و چشماش سرد و تاريكن تصويرش همينه..همين و همين...

حالا اون رفته دنبال مدادهاش و ميدونم هرگز برنميگرده...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 13:15  توسط یه عاشق | 
بر ساحلی غریب، تویی با برادرت
در شعله نگاه پیداست برادرت

چون خشم ذوالفقاری، خاموش و بی‌قرار
طوفان گُر گرفته صحرا، برادرست

ماهی و از قبیله خورشید اهل‌بیت
یک جا تو می‌درخشی و یک جا برادرست

چشمش به مشک توست، جگر گوشه حسین(ع)

حالا تو بی‌قرارتری یا برادرت

وقتی چشم‌های کریمت به خون نشست
دیگر نداشت تاب تماشا برادرت

می‌کرد غرق بوسه جبین شکسته را
در دامنش گرفته سرت را برادرت

این‌جا حدیث تشنگی از جنس دیگری است
اینک تو تشنه ‌کامی و سقا برادرت

هر چند آب مرهم لب‌های سوخته است
صافی‌تر است از آب گوارا برادرت

جامی به جسم خسته‌ ام‌البنین رسید
تا گشت میوه دل زهرا برادرت

چشم امید تشنه‌ لبان تیر خورده است
دیگر نمانده است هیچ کسی با برادرت

سرگشته پای علم سینه می‌زند
در خیمه‌گاه تو، تک و تنها برادرت

حالا که بازوان ستبرت قلم شدن
در خاک و خون چه می‌کشد آیا برادرت

چشم حریص غارتیان است و خیمه‌ها
افتاد اگر در کنار تو برادرت

این تیغ‌های تشنه که در خون نشسته‌اند
پیوند می‌دهند تو را با برادرت

با قامتی شکسته هنوز ایستاده است
بی‌یار و بی‌شکیب، شگفتا برادرت

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 13:33  توسط یه عاشق | 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 14:51  توسط یه عاشق | 

بگو دکترا برن این نفسای آخره

تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره  

 دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

 غزل آخرمو فدای خنده هات کنم  

 عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم 

 بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم 

 دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟ 

 با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا                      

گل مهربون من قرارمون پیش خدا 

 خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده

تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده 

 میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 13:43  توسط یه عاشق | 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی

منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی

دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه

عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات

و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.

بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش

 می کنه و می خونه :سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط

زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم

میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی

بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ،

تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم

ولی تو کجایی؟!

داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش

رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت

کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه

سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید،

یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از

خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه

 کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی

حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر

غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام

ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول

نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو

حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم

بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن

دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس

چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه.

طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار

چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با

اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و

بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم

اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق

علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل

داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه

جبران پیدا نمی کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:7  توسط یه عاشق | 

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به دسته هاي کلاغ
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي اوردند

مي آيم، مي آيم، مي آيم
و سلامي دوباره خواهم داد

سلام به همه
به همه ی دوستای مشترک من و مسافر تنهایی مهربون
اگه به كسي نگين!!!
الان دقيقا ذوق مرگم
فكر شو بكن
دقيقا از آذر 86 تا همين ديروزش
به محيط بلاگفا حتي فكرهم نمي كردم
ولي نميدونم چرا و چه جوري شد كه دوباره برگشتم
البته اينا رو همش مديون دوست عزيزم   مسافر تنهائي ام
بوس عزيزم
دوست دارم خيلي زياد

 

 


يه شعر ميزارم براتون
ميشه سهم اپ من تا اجيم بياد و اپ كنه

 

بازم همون دوره بی سواتی
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون ?مخلصتم، فداتم
قربون اون ?من خاك زيرپاتم
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغي
قربون اون تصنيف كوچه‌باغي
قربون دوره‌اي كه خوش‌بيني بود
تار سبيل‌ها چك تضميني بود
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاهگل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه،‌توي ايوون
تو سفره‌اي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش كتاب‌هاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!

پ.ن :منونتم مسافر تنهايي !!! ممنون كه منو به گذشته ها بردي

پ.ن : احساس ميكنم ۸۸ در صد فري شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 7:0  توسط یه عاشق | 

 

 شرط دل دادن دل گرفتنه، وگرنه يکي بي دل مي مونه يکي دو دل!

 

 

ما هميشه صداهاي بلند رو مي شنويم ،پر رنگها رو ميبينيم ، سختها رو مي خواهيم ، غافل از

اينکه خوبها اسون ميان ،بي رنگ مي مونن و بي صدا ميرن.....

 

 

زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين

فکرکن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

 

 

 

 

هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار اتاقت بزن و هر وقت تونستی دلشو بگیری میخ

رو از دیوار بکش اما مطمئن باش جای میخ همیشه رو دیوار می مونه.

 

 

سلام به دوستای گلم

امیدوارم اسمون دل همتون افتابی باشه

 اومدم یه خبر خوب بدم

صاحب اول این وبلاگ یعنی یلدا جون افتخار داده و دوباره میاد به وبلاگ خودش و با هم شروع به کار میکنیم

یلدا جان ورودت رو به وب خودت تبریک میگم عزیزم

 

اي بابا چوب كاري ديگه چرا؟
به قول داش مشتيا
ئوچيكتيم جوجو
 

باعث افتخوارمه كه  می تونم تو وبت بنويسم 

راستی !!!

منم سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 22:45  توسط یه عاشق | 

 

ماهی شده بود باورش

اگه توور بندازن سرش

میشه عروس ماهی ها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود

اگه تورر بندازن سرش

نگاه سرد ماهی گیر میشه نگاه اخرش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 20:49  توسط یه عاشق | 

بین عشق و جنون جنگ در گرفت و به جان هم افتادند

جنون پیش دستی کرد و ضربه ای سخت به چشم عشق زد و چشمان او را کور کرد

عشق که دیگرچشم نداشت و نمیتوانست راه برود پیش خدا شکایت کرد

خدا محکمه ای تشکیل داد و پس از بحث حکمی به این ترتیب صادر شد که :

چون چشم عشق بر اثر ضربت جنون کور شده بعد از این جنون باید عصا کش عشق باشد

از ان موقع همیشه جنون عشق را رهبری میکند و عشق خود نمی تواند بدون مدد جنون به جایی

برسد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 14:31  توسط یه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به او بگوييد دوستش دارم

به او که گل هميشه بهار من است

به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است

به او که عشق جاودان من است...


سلام...

از همه ی دوستانی که لطف میکنن و به کلبه ی من سر میزنن و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن و با حضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم

چند کلامی از روزگارم:

میشه گفت بیشتر آدما تو زندگیشون شکست عشقی خوردن منم یکی از همونام.درست تو زمان اوج ناراحتیم زمانی که از همه عالمو آدم بریده بودم یه فرشته ی مهربون از طرف خدا به اسم سحر خانومیه بنده اومد و مرحم این دل زخم خورده ی من شد.الان به جرات میتونم بگم که زندگی دوباره رو مدیون سحرم
سحر خانومم دوست دارم
برای جفتمون دعا کنید

پیوندهای روزانه
بازیچه ی سرنوشت
"فقط دوستان بیان تو"
رد پای باران
باران زندگی
فقط برای قلبم
دختر بارانی
زمزمه ها در سکوت شب
یه حرف تازه
زندگی و حسرت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
نویسندگان
یه عاشق
سحر
پیوندها
آخرین پرواز (سحر خانومی)
کلبه ی عشق
عشق کلمه ای بی انتهاست
کوچه پس کوچه های قلبم
ای همه ی وجود من
پسر اردیبهشتی
دختری که در یک قبرستان متروکه خاک شده
از یاد رفته
عاشق نشو
قلعه ی تنهایی من
بوگ
سکوت دل
بردی از یادم
خدایی که شکست خورد
گفتنيها كم نيست...من و تو كم گفتيم
تنهایی و سوز عشق
بهانه های بهار برای نوشتن
وبلاگی سرشار از آهنگ و ویدیو های جدید
تبسم تلخ
دیوونه عشق
هر کس به زبان دل خود
طلوع عشق
سرزمین عشق
اهل دل
ستاره عشق
غروب غم
سکوت تنهایی
سیاسپید
سه کله پوک
دست نوشته های یک دیوانه آرام
دوستت داشتم ولی از من دل بریدی
چه سخته انتظار
شعر
عاشق کسی که عاشقم نیست
دلتنگی های عاشقانه
سرزمین عشق2 (بهار)
پسران خنده
تنها ترین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM