تبليغاتX
تمنای ماندن
زندگی چیست؟خون دل خوردن و پشت دیوار آرزو مردن...

 

 

 

 

 

امروز برایت می سرایم شعر محبت را

 

برای تو که قلبم در بطن وجودت تپیدن گرفت

 

برای تو که هنوز طنین لالایی عاشقانه ات در گوشم است.

 

برای فرشته ای که از آسمان آمد تا من در وجود نازنینش عشق و ایثار را بیابم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:48  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش                       دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

 

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود                         جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

 

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت              تو  بهاراون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت

 

با نوازش های خورشید طلاقه کشیدن                            قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن

 

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود                      عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

 

روزای غشنگشون چقدر قشنگ و خوش گذشت                 حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت

 

گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار                                     نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

 

فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ                         بمیرن.با هم میمیرن از غم باد و تگرگ

 

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و سرد                            یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد

 

اون یکی قصه ی این رو باور نمیکرد                                  تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

 

گلای قصه ی ما.عاشقای رنگ حریر                                  هر کودوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

 

هیچکس از عاقبت اون یکی با خبر نبود                               چی میشد اگه تو دنیا قصه ی سفر نبود

 

قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس                                       مال یاسا.پونه ها.اطلسیا.رازقیاس

 

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن                                       بدون این که بدونن خیلیا خیلی بدن

 

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز                                اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

 

چقدر به فکر هم.اما چقدر در به درن                                     اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

 

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره                                   این بلا ها رو سر خیلی کسا در می یاره

 

بازیاش همیشه یه عالمه بازنده داره                                      توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

 

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار                           نمی شه ذخمی نشد از بازیای روزگار

 

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید                                حلا قصه با وصالشون به آخر می رسید

 

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه                                      خوبا رو کنار هم می یاره.بعدم می چینه   

 

کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار                                در امون بمونن از بازی تلخ روزگار...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

 

بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

 

گفتی که نه .باید بروم حوصله ای نیست

 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

 

تو رفتی و دیگر خبر از چلچله ای نیست

 

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

 

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 

بگذار که بسوزد دل من مسئله ای نیست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:47  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟   می خوام رگمو بزنم 

تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمبینی که دستم می سوزه


من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشگل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدارشم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:56  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

آن گاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود تا پلک بزنم تا روی گونه هایم بغلتد.

آنگاه که تنها نشانی بودنت را گم کرده بودم.

آنگاه که از بودن من خسته شدی .

آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید.

من رفتم و خود را به تنهایی سپردم

 و تو در دنیایی قدم گذاشتی که هیچ کس نشانی آن را نمیدانست

به همه درهای بسته سلام می کنم وچه زیباست انعکاس صدا

 درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش نشسته ام خسته و تنها

ا این روزهای دوری تو مرا از پا خواهد انداخت...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط مسافر تنهایی | 

 

در تلاتم تپش های قلبم تو را دیدم که چه زیبا بودی. 

در فراسوی عشق تو را یافتم و آنگاه با تمام وجودم زندگی را لمس کردم.

ای دریای بی کران هستی.

در سایه سار مهربانیت گلی کوچک بودم

و امروز در سایه ی چشمانت درختی هستم پر از میوه ی عشق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:17  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

روزي کـه دلـت پيش دلم بود گرو

 دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو

روزي که دلت به ديگري مايل شد

کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:37  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

 

دیشب منویاد تو غریبانه نخفتیم

 

بر لب همه نجوای تو بود و تو نبودی

 

دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد

 

دل درطلبت بود و لیکن تو نبودی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:58  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

امشب هم آرزوي تو را دارم

و تو باز خفته اي

و باز آسمان تاريك است

و هوا هم ديگر سرد است

 تا روز ديدار مان راهي نمانده است

و باز آرزوي تو و دستانت را دارم

 و دلم را تا ابد

 تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت

در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند

 به تو مي سپارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:5  توسط مسافر تنهایی | 
 

 

عشق من , نگو...

نگو از اشکهایت.....

نگو از چشمان بارانی ات....

نیامده ام که تو را بارانی ببینم....

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم....

من عاشق چشمانت هستم....

پـس ای با ران...

نبار....

نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم.....

چشمانم از باران پر شده....

ای کاش این باران نمی بارید ....

ای کاش....

ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم....

ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی ....

ای کاش می دانستی گریه هایم از دیدن اشکهای توست ...

ای بـاران,

ای باران اولین باریست که دوست دارم نباری....

لعنت به تو....

نفرین به تو ای باران....

نبار....نبار....

نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار

 

این مطلب رو دوست گلم( محمد رضا صاحب وبلاگ عشق خاکستری من) تو یکی از

نظراتش برام فرستاده بود چون قشنگ بود گذاشتم که شما هم لذت ببرید

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

 

از استخوان وجودم نی میتراشم

 

و از خون جگرم دواتی میسازم

 

و با آن مینویسم:

 

دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:28  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

به روی برگ زندگی دو خط زرد میکشم

 

 و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم

 

 تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

 

 که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:18  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

 

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

 

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

 

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

 

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:44  توسط مسافر تنهایی | 

 

             شهادت سید الشهدا آقا امام حسین را به همه ی دوستان تسلیت می گویم

                                               التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:0  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

 

 

 

آمدنت را خوب یادم نیست.

 

 بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم

 

و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

 

اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری؟!

 

ای مهمان نا خوانده ی قلبم بمان

 

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:1  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نیمه شب صورت خود سوی خدا خواهم کرد

 

از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

 

تا که جان دارم و از سینه نفس می اید

 

به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:50  توسط مسافر تنهایی | 

 

 

 

تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت شود

 

تو را راندم در ان لحظه كه گويي اسمان مي مرد

 

جهان تاريك مي شد?كهكشان مي مرد

 

درون سينه ام دل ناله مي زد

 

باز كن از پاي زنجيرم..كه بگريزم ..به دامانش دراويزم

 

به او با اشك و خون گويم :ميميرم بي تو مي ميرم.....     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:1  توسط مسافر تنهایی | 

 

زندگی رسم خوشایندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت

از یاد من وتو برود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:50  توسط مسافر تنهایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به او بگوييد دوستش دارم

به او که گل هميشه بهار من است

به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است

به او که عشق جاودان من است...


سلام...

از همه ی دوستانی که لطف میکنن

و به کلبه ی تنهایی مسافر تنهایی سر میزنن

و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن

و با حوضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم

تا جایی که بتونم محبت های دوستانم رو بی پاسخ نمیذارم

امیدوارم بتونم محبت های تک تک دوستانم رو جبران کنم

و در آخر برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت میکنم

همیشه چشم به راه حوضور سبزتون تو ی کلبه ام هستم...

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
قبرستان متروکه
کوچه ی بیست و نهم
کلبه ی عشق
عشق کلمه ای بی انتهاست
کوچه پس کوچه های قلبم
ای همه ی وجود من
پسر اردیبهشتی
شب گریه عاشق
دختری که در یک قبرستان متروکه خاک شده
از یاد رفته
عاشق نشو
قلعه ی تنهایی من
بوگ
سکوت دل
بردی از یادم
خدایی که شکست خورد
یکی که دوباره تنها شد
گفتنيها كم نيست...من و تو كم گفتيم
تنهایی و سوز عشق
بهانه های بهار برای نوشتن
وبلاگی سرشار از آهنگ و ویدیو های جدید
تبسم تلخ
دیوونه عشق
هر کس به زبان دل خود
طلوع عشق
سرزمین عشق
اهل دل
ستاره عشق
غروب غم
سکوت تنهایی
سیاسپید
سه کله پوک
دست نوشته های یک دیوانه آرام
دوستت داشتم ولی از من دل بریدی
چه سخته انتظار
ღ♥ღپـــــســــر تـــــهــــرونـــــی ღ♥ღ
شعر
عاشق کسی که عاشقم نیست
دلتنگی های عاشقانه
سرزمین عشق2 (بهار)
پسران خنده
تنها ترین
مسافرتنهایی
شکست خوردگان عشق
نقلی و دل کوچکش
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست
چند قدم نزدیکتر به خدا
عشق من عاشقم باش
عشق خاکستری من