![]() |
![]() |
|
| اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون!که تمام فکر من پیش تو بود!مثل تو توو زندگیم هیچ کس نبود... |
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت تو بهاراون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازش های خورشید طلاقه کشیدن قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غشنگشون چقدر قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ بمیرن.با هم میمیرن از غم باد و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و سرد یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رو باور نمیکرد تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما.عاشقای رنگ حریر هر کودوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکس از عاقبت اون یکی با خبر نبود چی میشد اگه تو دنیا قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس مال یاسا.پونه ها.اطلسیا.رازقیاس
که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن بدون این که بدونن خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز اون یکی برده شده واسه عیادت مریضچقدر به فکر هم.اما چقدر در به درن اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره این بلا ها رو سر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یه عالمه بازنده داره توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار نمی شه ذخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید حلا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه خوبا رو کنار هم می یاره.بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه بهار در امون بمونن از بازی تلخ روزگار... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:7 توسط مسافر تنهایی |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین منو عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه .باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر خبر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار که بسوزد دل من مسئله ای نیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:47 توسط مسافر تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به او بگوييد دوستش دارم
به او که گل هميشه بهار من است به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است به او که عشق جاودان من است... سلام... از همه ی دوستانی که لطف میکنن و به کلبه ی تنهایی مسافر تنهایی سر میزنن و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن و با حوضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم تا جایی که بتونم محبت های دوستانم رو بی پاسخ نمیذارم امیدوارم بتونم محبت های تک تک دوستانم رو جبران کنم و در آخر برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت میکنم همیشه چشم به راه حوضور سبزتون تو ی کلبه ام هستم... |
| پیوندهای روزانه |
|
بازیچه ی سرنوشت "فقط دوستان بیان تو" رد پای باران باران زندگی منم يار قديمي فقط برای قلبم دختر بارانی زمزمه ها در سکوت شب یه حرف تازه زندگی و حسرت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|