![]() |
![]() |
|
| من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست... |
وقتی که مردم...تابوتم را سیاه كن تا همه بدونند كه سياه بخت بودمبر روي سينه ام تكه اي يخ بگذار تا به جاي خودت برايم گريه کندچشم هایم را باز بگذار تا همه بدونند چشم انتظار تو بودمخاطرات بازیچه بودنم را با خودم دفن كنو آخر اينكه...دست هایم را ببند تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط مسافر تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به او بگوييد دوستش دارم
به او که گل هميشه بهار من است به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است به او که عشق جاودان من است... سلام... از همه ی دوستانی که لطف میکنن و به کلبه ی تنهایی مسافر تنهایی سر میزنن و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن و با حوضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم تا جایی که بتونم محبت های دوستانم رو بی پاسخ نمیذارم امیدوارم بتونم محبت های تک تک دوستانم رو جبران کنم و در آخر برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت میکنم همیشه چشم به راه حوضور سبزتون تو ی کلبه ام هستم... |
| پیوندهای روزانه |
|
بازیچه ی سرنوشت "فقط دوستان بیان تو" رد پای باران باران زندگی منم يار قديمي فقط برای قلبم دختر بارانی زمزمه ها در سکوت شب یه حرف تازه زندگی و حسرت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|