![]() |
![]() |
|
| من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست... |
به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند و پرسیدم دلم.او گفت : نه تنها نمی ماندبه او گفتم که چشمان تو جادو کرده ای دل را وگفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماندبه او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماندبه او گفتم که کم دارد تو را رویای کم رنگم و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماندبه او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماندبه او گفتم قبولم کم که رسوایت شوم او گفت کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماندو حق با اوست عاشق شو همین و هرچه بادا باد چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماندخدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:15 توسط مسافر تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به او بگوييد دوستش دارم
به او که گل هميشه بهار من است به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است به او که عشق جاودان من است... سلام... از همه ی دوستانی که لطف میکنن و به کلبه ی تنهایی مسافر تنهایی سر میزنن و حتی برای چند لحظه وقتشون رو به من میدن و مهمون خونه ی تنهایی من میشن و با حوضورشون من رو دل گرم میکنن ممنونم تا جایی که بتونم محبت های دوستانم رو بی پاسخ نمیذارم امیدوارم بتونم محبت های تک تک دوستانم رو جبران کنم و در آخر برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت میکنم همیشه چشم به راه حوضور سبزتون تو ی کلبه ام هستم... |
| پیوندهای روزانه |
|
بازیچه ی سرنوشت "فقط دوستان بیان تو" رد پای باران باران زندگی منم يار قديمي فقط برای قلبم دختر بارانی زمزمه ها در سکوت شب یه حرف تازه زندگی و حسرت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|